محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4694

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « بله ، وقتى خواستى به روى به من بگو . » گفتم : « بله . » گويد : وقتى فراغت يافتم و آماده شدم ، به دو خبر دادم و گفتم : « آمده‌ام با تو وداع گويم . » گفت : « بر در بمان تا من برون شوم . » برون شدم و توقف كردم تا برون آمد و گفت : « مىخواهم چيزى با تو بگويم كه به ابو ايوب برسانى ، اگر به تو اعتماد نداشتم به تو نمى گفتم . اگر مقرب ابو ايوب نبودى به تو نمى گفتم ، به ابو ايوب بگو ، من از وقتى پيش ابو مسلم آمده‌ام از وى بد گمان شده‌ام . نامهء امير مؤمنان پيش وى مىآيد و آن را مىخواند و دهان كج مىكند و نامه را پيش ابو نصر مىاندازد كه مىخواند و مىخندد ، از روى تمسخر . » گفتم : « بله ، فهميدم . » گويد : پس ابو ايوب را بديدم ، پنداشتم كه چيزى براى وى برده‌ام ، اما بخنديد و گفت : « ما از ابو مسلم بيشتر از عبد الله بن على بدگمانيم ، ولى يك اميد داريم ، مىدانيم كه مردم خراسانى عبد الله بن على را دوست ندارند كه بسيار كس از آنها را كشته است . » گويد : و چنان بود كه عبد الله بن على وقتى خلع كرد از مردم خراسان بيم كرد و هفده هزار كس از آنها را بكشت ، به سالار نگهبانان خويش ، حياش بن حبيب بگفت تا آنها را بكشت . ابو حفص ازدى گويد : ابو مسلم با عبد الله بن على نبرد كرد و او را هزيمت كرد و اموالى را كه در اردوگاه وى بود فراهم آورد و در محوطه اى جا داد . طلا و كالا و جواهر بسيار گرفته بود كه در آن محوطه پراكنده بود و يكى از سرداران خويش را به حفاظت آن گماشته بود من از سرداران وى بودم كه حفاظت را ميان ما به نوبت